Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

 

یکی از خصوصیات مهاجرت این است که مثل خیلی چیزهای دیگروجود واحدی ندارد، که مثلا خوب باشد یا بد. بلکه بیشتر شبیه یک معادله هزار مجهولی است که با تغییر هر کدام از متغیرهایش، جواب تا حد زیادی تغییر می کند؛ حتی برای یک نفر با شرایط  ثابت در یک کشور و شهر ثابت. و هشت ماه پیش در کمال ناباوری ما و خیلی های دیگر، متغیر مهمی از این معادله تغییر کرد.

می گویند آنچه تو را نکشد، قوی ترت می کند. اینطور نیست. آنچه تو را قوی تر می کند، غلبه و پیروزی بر آن چیزی است که تو را نکشته است. وگرنه آن چیزی که بر سرت آوار شود و و تو را درمانده و ناتوان کند، ویرانت می کند. و داغ این ویرانی برای همیشه می ماند و هرچقدر هم که رویش را مرهم بزنی، هرچقدر هم که فکر کنی فراموشش کرده ای، دیگر هیچ وقت آن آدم قبلی نمی شوی. از همه بدتر اینکه هزار سال هم که بگذرد، به مجردی که کوچکترین نشانی از تکرار آن واقعه ببینی، چنان وحشت می کنی که دیگر هیچ به آدم عادی نمی مانی. و اینطور بود که هشتم نوامبر دو هزار و شانزده میلادی برای من و خیلی از ما که بیست و دوم خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هشت شمسی را تجربه کرده بودیم، چیزی بیش از بهت و حیرت داشت؛ چیزی شبیه ترس، وحشت، تنهایی، درماندگی، استیصال!

چهل و سه روز زمان داشتیم تا برای هر شرایطی آماده شویم. ولی مگر می شود برای «هر شرایطی» آماده شد؟ دلت می خواست به حرف این و آنی گوش کنی که اطمینان می دادند اتفاق بدی نمی افتد! که می گویند «اجازه نمی دهیم/نمی گذارند» چنین و چنان شود. یادت به روزهای خیابان می افتد و شکوه فریادهای «نترسید، نترسید، ما همه با هم هستیم». چه اطمینانی می داد این حجم صدا و جمعیت! چه شیرین بود حس با هم بودن، نترسیدن. چه امیدی جان گرفته بود. چه باور کرده بودیم «ایران قیامت می شود». اشتباه می کردیم. ظلم به غایت دیدیم و هیچ نشد. سنگ روی سنگ بند شد. آب از آب تکان نخورد. اینکه می گویند آدم به امید زنده است درست نیست. آدم بدون امید هم زنده می ماند. اما امان از امیدی که ناامید شود، اعتمادی که بشکند.

هشت سال از زمانی که ناامید از تغییر و خسته از ناامیدی عظم کوچ کرده بودم می گذشت. هشت سال رفته بودم و هنوز نرسیده بودم. حالا هنوز نرسیده، مگر می شد به کوچ دیگری فکر کرد؟ خستگی آدم را بی طاقت می کند. بی طاقت بودم. چهل و سه روز هم گذشت و اما و اگرها پایان یافت و شد آنچه می ترسیدم بشود. تعجبی هم نداشت. می دانستم همیشه بدتر از آنچه به نظر می رسد، اتفاق می افتد. می گویند خوشی یک شکل است، اما ناخوشی هزار شکل دارد. راست  می گویند. هر بار فکرمی کنم می دانم چه بلایی سرم می آید، و هر بار یک جور خاصی با آنچه که فکر کرده ام فرق دارد. مثلا این بار فکر کردم، یا دلم می خواست فکر کنم که حالا که چه؟ «ما را ز سر بریده می ترسانی؟» ما بدتر از اینها را از سر گذراندیم و خم به ابرو نیاوردیم. حالا گیرم این بار خسته تریم. ولی خیلی زود متوجه شدم هیچ چیز من را برای این وضعیت جدید آماده نکرده بود. من به هم ریختن یک شبه زمین و زمان را دیده بودم. حرف زور را می شناختم و می دانستم چطورآدم تنها می ماند و هر صدایی در گلوخفه می شود. چیزی که بلد نبودم ولی این بود که در چنین شرایطی آدمهای دور و نزدیک دستت را بگیرند و با تو و برای تو اشک بریزند. آدمهایی که همیشه فکر می کردم در دنیای دیگری هستند و مشکلات من را درک نمی کنند، و واقعا هم اینطور بود. هشت سال گذشته بود و دیگر یاد گرفته بودم مهاجرت و هر چه در آن است یک مسئله شخصی است و گوش شنوایی ندارد. یک جور انگار بهایی است که توافق شده و آدم باید بپردازد. حالا هرچقدر هم که ناعادلانه باشد، معامله ای بوده و لابد آنقدر خوب بوده که مهاجر آن را پذیرفته. حالا هم دیگر نق زدن ندارد!  این بود که من هم انتظاری نداشتم. خو کرده بودم به اینکه برای هر مشکلی به خودم نگاه کنم و هر جور که شده حلش کنم و اصلا به روی خودم نیاورم. حالا یکهو نمی دانستم با این دستهایی که برای کمک دراز می شد چه کنم. با این آدمهایی که دور هم جمع می شدند و حرفهایی که با نزدیک شدن من قطع می شد. من به این موقعیت جدیدی که در آن قرار داده شده بودم عادت نداشتم. به این نگاه ها، به این پیشنهادهای «هر کمکی که می خواهی»! برای اولین بار بود که می دیدم چه حس ناخوشایندی دارد این کمک شدن، این آسیب پذیر بودن! نه اینکه کسی هم می توانست واقعا کمکی بکند. اما همین که جایی باشی که دیگری دست یاری دراز کند. همین دست یاری که همیشه فکر می کردم چه خوب و چه لازم است. دلم می خواست بگویم بیایید همه بر گردیم به قبل از هشتم نوامبر. به همان زمانی که همه فکر می کردیم آدمهای برابری هستیم وهیچ کس قربانی نیست. اصلا بیایید وانمود کنیم هیچ اتفاقی نیفتاده است و آسمان همه مان به یک اندازه فراخ است.

کاش می شد آدم یک جایی برود که نپرسند از کجا آمده ای. همیشه از این سوال بدم می آمد. با این حال دیگر یاد گرفته بودم با آن حس عجیب بعد از شنیدن جوابم چه کنم. آنچه آنها خودسانسوری می کردند را خودم می گفتم تا این فاصله را بشکنم. مثلا می گفتم «می دانم، هر روز اسم مان صدر اخبار است». و با هم می خندیدیم و دوباره می شدیم همان که بودیم. گاهی هم خودشان این کار را می کردند. مثلا می گفتند «اوه! صدام حسین؟» و من نفس راحتی می کشیدم که «نه. آن عراق بود.» و جمله بعدی که «آهان، گروگانگیری!» گاهی ولی خندیدن سخت می شد. مثلا وقتی که می نشست روبه رویم، دستهایش را جلوی صورتش می گرفت و ازکابوسهایش می گفت؛ از کشته شدن هم رزمانش، از احساس گناه زنده ماندن؛ از روزهایی که کنج خانه در اضطراب  و غم می گذشت و تجدید ناخواسته خاطرات جنگ. پرونده اش را که نگاه کردم تنها جایی بود که کلمه «پرشین گلف» را می دیدم. نمی دانستم که به هر دو جنگ عراق و افعانستان می گویند «جنگ خلیج فارس». خوشحال بودم که هنوز نپرسیده اهل کجا هستم. بعد از چند جلسه ولی  گفت که در مورد احساسهایش نمی تواند با روان درمانگرش حرف بزند، نمی تواند به کسی اعتماد کند. با تعجب پرسیدم ولی اینجا حرف می زند. نگاهم کرد و  گفت «تو فرق می کنی. تو از اینجا نیستی. خودت از اونجاهایی. تو می فهمی من چی میگم.»

یادم است یک چیزهایی راجع به زندگی در دنیاهای موازی شنیده بودم. شاید هم فقط همین کلمه را شنیده بودم. مطمئنم ولی هیچ وقت تجربه اش نکرده بودم. حالا ولی شش ماه است که در چندین دنیای موازی زندگی می کنم. روی کاغذ نوشته امشان که یادم نرود. ولی باز هم هی با خودم تکرار می کنم. سعی می کنم برای هر حالتی برنامه داشته باشم و قدم به قدم در همه دنیا ها پیش روم. دنیایی که مثل همه هستم و می توانم برای همه زندگیم تصمیم بگیرم، دنیایی که آزادی مشروط  دارم و فقط بعضی کارها را می توانم بکنم، و دنیایی که باید دوباره زندگیم را داخل چند چمدان بیست و سه کیلویی جا کنم و بروم یک گوشه دیگری از این دنیا. کاش می شد اینباربروم یک جای دور. یک جای خیلی دور.

 

 

دوباره همه جا پر شده از بحث و جدل و ناسزا و خلاصه هر آنچه که نمی خواهم و باز بی آنکه بخواهم شروع می کنم به مقایسه آنجا و اینجا. آنچه که می نویسم صرفا تجربیات شخصی و خاطراتم است و قصد انتقاد و تحلیل شرایط موجود را ندارم و می دانم که هر چه که هست محصول هزاران عامل پیچیده درهم تنیده است و باز می دانم که تجربیات دیگران ممکن است چه اینجا و چه آنجا جز این باشد. با این حال فکر می کنم اگر آنچه که بر من رفته در این دو محیط تا این حد متفاوت است، حقیقتی در این تفاوت نهفته است.

دانشجوی پزشکی گوش و حلق و بینی بیمارستان امیراعلم بودم. روز درمانگاه بود و بیماران از سر و کول همدیگر بالا می رفتند تا با پزشکانشان صحبت کنند و ما دانشجوها هم سعی می کردیم از لای دست و پای دیگران ببینیم استاد چه می گوید و بیمار کیست و درمان چیست. در همان شلوغی و ازدحام متوجه مرد میانسال کوچک جثه ای شدم که با چهره ای وحشت زده دنبال یکی از رزیدنتها راه افتاده بود. صدای رزیدنت را شنیدم که همینطور که از این طرف به آن طرف درمانگاه می رفت بلند بلند می گفت: «سرطان داری آقا! سرطان! هفته دیگه بیا جراحی کن!» و نگاه درمانده و هراسان بیمار و صدای خش دارش که: «سرطان؟ من نمی خوام جراحی کنم! نمی خوام صدام رو از دست بدم!» و رزیدنتی که مشغول دیدن بیمار بعدی شده بود که: «یا جراحی می کنی یا می میری!»

لازم بود جراحی کنم. برای ویزیت به مطب اساتید خودمان می رفتم و تازه معنی ساعتها انتظار پشت در اتاق پزشک و ویزیت های دو دقیقه ای را می فهمیدم. در همان دو دقیقه تمام حواسم را جمع می کردم که تمام علائمم را کامل بگویم و از درمان می پرسیدم و ظاهرا جواب هم می گرفتم که همه چیز خوب خواهد بود، ولی دلم آرام نمی گرفت.

چند سال بعد دوباره مجبور به جراحی شدم. این بار این سر دنیا. روز قبل از جراحی پزشکم آمد و کنار تختم نشست و برایم توضیح داد که مشکل چیست و برایم شکل جراحی که می خواهد بکند را کشید و عوارضش را گفت و رضایت گرفت. با اینکه برای اولین بار از وسعت بیماریم و انواع عوارضی که ممکن بود پیش بیاید می شنیدم، برای اولین بار دلم آرام گرفت.

برای امتحان مهارتهای بالینی اینجا می خواندم. شنیده بودم که حتما باید برای مریض بیماری را خوب توضیح دهم و سوالاتش را جواب دهم. روز امتحان سعی کردم حتما وقت کافی برای صحبت با بیمار کنار بگذارم و به زبان او همه چیز را برایش توضیح دهم. نتایج امتحان که آمد کمترین نمره را از این بخش گرفته بودم.

روزها و هفته های اول رزینتی روانپزشکی اینجا بود. پرستار صدایم می کرد که بیمار دارویش را نمی خورد. هاج و واج نگاهش می کردم که یعنی چه که نمی خورد! مگر دست خودش است که نخورد؟! بله. دست خودش بود. برای بیماران دارو می نوشتم. پرستار صدایم می کرد که بیمار موافق شروع این داروست؟ هاج و واج نگاهش می کردم که یعنی چه که موافق است یا نه؟ دارویی است که باید بخورد! یاد گرفتم همان لحظه که به ذهنم می رسد فلان دارو ممکن است به بیماری کمک کند، بروم برایش توضیح بدهم که اینطور فکر می کنم و ببینم نظرش چیست. به استاد گفتم این دارو را برای بیمار شروع کردم. پرسید آیا عوارضش را توضیح داده ام؟ هاج و واج نگاهش کردم که عوارض را بگویم که نمی خورد. یاد گرفتم که لیستی از عوارض هر دارو به بیمار بدهم و اگر موافق بود دارو را شروع کنم.

درمانگاه روانپزشکی آنجا بود. در درمانگاه نشسته بود و با بیماری صحبت می کردم. پرستار بدون در زدن در را باز کرد که کاغذی را به من بدهد. بیمار عصبانی شد، داد زد و با مشت به میز کوبید و شیشه میز خورد شد! از جایم تکان نخوردم. بیمار بعد از چند دقیقه فحش دادن آرام شد و وقتی که ویزیت تمام شد، پرستار دوباره آمد که ببیند چه شده است.

رزیدنت روانپزشکی اینجا بودم و در اتاق یکی از بیماران با او صحبت می کردم. بیمار دیگری وارد اتاق شد و در را محکم به هم زد و روی تختش خوابید. به صحبتم ادامه دادم. هنوز جمله ام تمام نشده بود که سه پرستار و یک گارد وارد اتاق شدند و پرسیدند چه اتفاقی افتاده است. با بیماری که در را محکم بسته بود صحبت کردند و بعد جدا از من پرسیدند که چرا سریع اتاق را ترک نکردم و کمک نخواستم؟ یاد گرفتم خشونت را تحمل نکنم.

درمانگاه روانپزشکی آنجا بود. همراه یکی از بیماران در حین ویزیت با یکی از رزیدنتها شروع به تهدید و فحاشی کرده بود. کار به آنجا کشیده بود که رزیدنت فرار کرده بود درون یکی از اتاقها و در را از پشت بسته بود و همراه بیمار با مشت به در می کوبید و داد و بیداد می کرد. بعد از پایان ماجرا، رزیدنت با چشم گریان به اتاق مسئولان بیمارستان رفته بود و جواب شنیده بود که لابد مشکل از خودش بوده که برخورد صحیح با بیمار و همراهش را نمی دانسته است.

درمانگاه روانپزشکی اینجا بود. یکی از بیماران شروع به داد و بیداد کرده بود که فلان دارو را می خواهد. درهای اتاقهای درمانگاه یکی بعد از دیگری باز شد و همه درمانگران و پرستارها و کارمندان در محل جمع شدند و رزیدنت پزشک بیمار را حمایت کردند که این رفتار پذیرفته نیست. خیلی زود جلسه ای با حضور مسئول درمانگاه و رزیدنت مربوطه و بیمار تشکیل شد و بیمار تعهد داد که دیگر این رفتار را تکرار نخواهد کرد. یاد گرفتم همه تیم درمان مسئول حفظ ایمنی و احترام انسانی یکدیگر هستند و از هم حمایت می کنند.

درمانگاه روانپزشکی آنجا بود. سه ساعت وقت درمانگاه بود و به بیماران وقت و نوبت قبلی داده نمی شد. صبح که وارد می شدم بین ده تا بیست بیمار منتظر پشت در نشسته بودند و خیلی هاشان را برای بار اول می دیدم. برای هر بیمار کمتر از پانزده دقیقه وقت بود و پرونده های کاغذی بیماران اغلب نه خلاصه ای از شرح حال داشت و نه سیر درمان مشخص بود. تمام سعیم را می کردم که به جای اینکه صرفا داروی قبلی را ادامه بدهم، از علایم و سیر درمان سر در بیاورم و شاید بتوانم دارویی را تغییر بدهم یا کم و زیاد کنم. بلافاصله بعد از درمانگاه ژورنال کلاب بیمارستان بود و دلم می خواست بروم تا چیزی یاد بگیرم. نمی توانستم درمانگاه را به موقع تمام کنم. بیماران پشت در هم خسته و گرسنه و کلافه می شدند که برای چند دقیقه ویزیت باید این همه منتظر بمانند. اساتید هم ناراضی بودند که رزیدنتها ژورنال کلاب نمی آیند. خودم هم خسته و کلافه می شدم از این فشارهای همه سویه و حجم نتوانستن هایم.

درمانگاه روانپزشکی اینجا بود. باز هم برای هر بیمار پانزده دقیقه وقت داشتم ولی بیمارها را می شناختم. صد بیمار داشتم برای مدت یک سال که خودم بهشان نوبت ماهیانه می دادم و هر بار می دانستم چه داروهایی را کم و زیاد کرده ام. اگر چیزی را نمی دانستم، وقت داشتم برای دفعه بعد که بیمار را می بینم بخوانم و بپرسم. به بیمارانم خودم وقت می دادم و کسی مجبور نبود ساعتها منتظر باشد. ساعات کلاس و کنفرانس وقت نمی دادم و لازم نبود از آنها بزنم. من راضی، استاد راضی، بیمار راضی. یاد گرفتم با یک تغییر کوچک در سیستم، بدون اینکه از حجم کار کم شود، از فشارش کم می شود و نتیجه رضایت بخش می شود.

همیشه سعی کرده ام آدم خوبی باشم. اصولا معتقدم هیچ کس نیست که یک روز صبح بیدار شود و تصمیم بگیرد آدم بدی باشد و همیشه آدمها دلایل خوبی برای کارهایشان دارند. اما فرق هست در تعریف خوبی اینجا و آنجا و این هم محصول محیط و آموزشها و انتظاراتش است. در این مدت هیچ کس به من نگفت وجدان کاری داشته باشم و با دیگران چطور رفتار کنم. دیدم و یاد گرفتم؛ احترام به خود و دیگری، تحمل نکردن آزار و خشونت، سوال کردن و جواب دادن، روشن و شفاف بودن، آگاهانه و مسئولانه رفتار کردن و غیرقابل قبول بودن توجیه کم کاری و بدرفتاری، و خیلی نکات ریزو درشت دیگر که همه و همه تجربه ما از پزشک بودن و بیمار بودن را شکل می دهد.

به امید روزهای بهتر و تجربیات شیرین تر

 

 

هفته ای که گذشت آخرین روزهای رزیدنتی بود. انگار همین دیروز بود که برای مصاحبه به این بیمارستان آمدم. همان روز که باران می آمد و دیر رسیدم و تمام راه را دویدم و خیس و قرمز و نفس بریده به دفتر مدیر گروه وارد شدم و یک نگاه به چشمان گرد شده او و ده دوازده نفری که اتو کشیده و مرتب و سرحال دور میز نشسته بودند کافی بود که تا آخر جلسه سرم را در کاغذپاره هایی که همراهم بود فرو کنم و یک بند به خودم ناسزا بگویم که چطور فاتحه این مصاحبه که انتخاب اولم بود را خواندم! با این حال آن روز یکی از بهترین روزهای این ماراتون نفس گیر مهاجرت شد و همان روز پیشنهاد شروع رزیدنتی را گرفتم و در راه برگشت سر از پا نمی شناختم.
ماه های اول رزیدنتی راحت نبود. من و سیستم با هم جور نمی شدیم و مثل چرخ دنده هایی که در هم نچرخند، مرتب گیر می کردیم. شاید گیرها خیلی هم سخت نبود، اما من خسته و بی صبر بودم و راه درازی که آمده بودم انتظارات زیادی از خودم و دیگران به وجود آورده بود و اعتماد به نفسم هم به طرز اسفناکی همزمان هم خیلی زیاد بود و هم خیلی کم. آن روزهای سردرگمی ولی زود گذشت و من کم کم خودم را پیدا کردم و پستی و بلندی های راه را دیدم و روز به روز و قدم به قدم خودم را و مناسبات جدیدم را از نو تعریف کردم. حالا بعد از گذشت چهار سال به گذشته که نگاه می کنم از این همه رشد و تغییراتی که کرده ام حیرت می کنم. نمی دانم این ها محصول مهاجرت است و سختی هایش، یا آموزش خاص رزیدنتی، یا خود روانپزشکی، یا سن، یا احتمالا ملغمه ای از همه اینها. ولی یک چیز را می دانم و آن اینکه چهار سالی که گذشت از پویاترین و مهمترین سالهای عمرم بود و من از مرحله خامی گذشتم و حالا از منظر دیگری به خودم و زندگیم نگاه می کنم.

ولی از همه اینها گذشته این روزها، روزهای عجیبی است. واقعیت این است که باورم نمی شود که از پایان دوران رزیدنتی و جدا شدن از اساتید و همکاران و کسانی که برای درمان می دیدم، انقدر غمگین باشم. آن هم در این ینگه دنیا که شنیده بودم چقدر همه سرد و بی محبتند و آدم احساس تنهایی می کند. و البته آدم احساس تنهایی می کند، ولی نه به خاطر بی مهری دیگران. آن حس تنهایی بیشتر از تفاوتها و مشترک نبودن بخش مهمی از علایق و دغدغه ها و خاطرات می آید. و آنچه که تا حدی آن را جبران می کند، خلوص محبت آدمهاست و روابط انسانی که می سازند و باید بگویم تجربه من از رابطه با اطرافیانم در اینجا بسیار متفاوت از همه سالهایی است که در ایران بودم. حالا نه اینکه اینجا همه یکپارچه عاطفه باشند، یا آنجا هیچ کس محبت بی شائبه نداشته باشد. اما تعدادشان و حس کلی که منتقل می شود کاملا متفاوت است. مثال می زنم. ایران که بودم، یک سال هم-روان درمانگر (کوتراپیست) یک گروه روان درمانی بودم. گروه حدود ده نفر عضو داشت و من و درمانگر اصلی. گروه درمانی برایم تجربه بی نظیری بود و گاه هم بسیار چالشی. به مدت یک سال هر هفته این جمع را دیدم و در مورد خیلی چیزها صحبت کردیم. یادم است اواخر فشار گروه کمی بیشتر شده بود با سوالهای شخصی که از من می کردند. حالا علتش چه بود و تحلیلش چه، بحث دیگریست. ولی حس کلی که از گروه می گرفتم هر چه بود، محبت و دوست داشتن و دوست داشته شدن نبود. نه بین خود اعضای گروه با هم و نه نسبت به من و درمانگر اصلی. نه اینکه بگویم حس بدی بود، ولی یک فاصله ای بود بین همه، یک نوع خاصی از دوری. جوری که احساس نمی کردم آدمهای گروه از هم دیگر و از درمانگران، یک تصویر شکل گرفته کامل انسانی دارند و عمیقا به تک تک اعضا اهمیت می دهند و برایشان مهم است در ذهن دیگری چه می گذرد. و البته من متوجه این موضوع نمی شدم و به نظرم همه چیز عادی و خوب بود. تا اینکه اینجا هم هم-درمانگر یک گروه شدم. اینجا هم گروه حدودا ده نفر عضو داشت و من و یک درمانگر اصلی. و اینجا هم تجربه بی نظیری بود به مدت یک سال. ولی مهمترین تفاوتی که این گروه با گروه قبلی داشت این بود که حس می کردم افراد گروه همدیگر را خیلی خوب می شناسند و به یکدیگر اهمیت می دهند. یعنی جوری که وقتی یکی از اعضا حرف می زد، بقیه سعی می کردند خودشان را جای آن فرد بگذارند و بفهمند چه می گوید. بعد هم سعی می کردند به هم کمک کنند و از هم حمایت کنند. یک جور محبت صادقانه و خالصی بینشان بود که برای آنها عادی بود و برای من تازگی داشت. و هفته گذشته، روزی که روز آخر من در گروه بود، با اینکه انتظارش را هم داشتم، باز هم با محبت واقعی و بی چشم داشتشان بامحبتترین خداحافظی ها را داشتند. و من یکی از غمگینترین روزهایم را!

حالا شاید این گروه به هر دلیل یک استثنا باشد، ولی حس کلی من از این چهار سال رزیدنتی هم همین است. از خداحافظی با همه غمگینم. از کسانی که برای روان درمانی یا دارودرمانی می دیدم، تاثیرگذارترین جملات را شنیده ام. و این قدر محبت و این سطح از رابطه با بیمارانم، برایم شیرین و تلخ و غیرمنتظره است. و باز ناغافل یاد ایران می افتم و فکر می کنم من آدم دیگری شده ام یا اینجا واقعا انقدر فرق می کند. سعی می کنم به یاد بیاورم بیمارانی که در ایران می دیدم و پایان درمان و خداحافظی ها را. و البته یک تفاوتی که رزیدنتی ایران داشت، این بود که سیستم درمانگاه نامنظم بود و هر روز لزوما بیمارانی که قبلا دیده بودی را نمی دیدی. برای همین تعداد بیمارانی که واقعا یک سال مرتب دیده باشم از اینجا به مراتب کمتر است. ولی باز هم این نوع رابطه ای که اینجا با بیمارانم داشته ام، تفاوتهای زیادی با ایران دارد.

موضوع فقط رابطه بیمار و پزشک هم نیست. اساتید، همکاران، پرستارها، بهیارها، منشی های بخش ها، نگهبان های دم در، همه  و همه، هر کدام به نوعی محبت شان را نشان می دهند. یک جوری که آدم احساس می کند، جدای از رابطه ابزاری و کاری که همه داریم، یک نوع رابطه انسانی هم هست. باز هم می گویم. نه اینکه اینجا همه اینطور باشند، یا آنجا این نوع رابطه انسانی و با محبت کلا وجود نداشته باشد.  اما تعداد آدمهایی که اینطور هستند اینجا خیلی بیشتر است و سبب می شود حس کلی آدم به محیط کارش متفاوت باشد. شاید یک تفاوت دیگر هم این باشد که انگار اینجا آدمها بیشتر احساساتشان را بروز می دهند. و اینطور شده است که انقدرکه در این چند هفته گذشته در مورد خداحافظی حرف زدم، در تمام عمرم نزده بودم. اصلا همیشه از زیر بار خداحافظی فرار می کردم. همیشه می گفتم که خداحافظی در کار نیست و دوباره برمی گردم و طوری رفتار می کردم که انگار اتفاق مهمی نمی افتد. ولی واقعیت این است که اتفاق مهمی می افتد. رابطه ای تمام می شود. حالا بعد از این همه سال، این بار موقع خداحافظی غمگینم. و حالا دیگر یاد گرفته ام که می شود غمگین شد و غمگین ماند. و اصلا دلیلی ندارد هی با خودم بگویم حالا که چیزی نشده است و دوباره برمی گردم و همه چیز خیلی خوب است و من چقدر خوشحالم. حالا دیگر خداحافظی را تاب می آورم. جرات می کنم نگاهشان کنم و بگویم که چقدر غمگینم که دیگر نمی بینمشان. و بشنوم که آنها هم غمگینند. و همینطور غمگین بمانیم و سکوت کنیم.
و حالا که خداحافظی کردن و غمگین بودن را یاد گرفته ام، افسوس تمام خداحافظی های نکرده را می خورم. و چقدر دلم می خواهد زمان برگردد و بنشینم با تک تک آدمها خداحافظی کنم. واقعیت این است که وقتی از آدمها دور می شوی، هیچ چیز ادامه پیدا نمی کند و رابطه از راه دور همیشه چیز دیگری است. ممکن است حس دوست داشتن و نزدیکی وجود داشته باشد و همیشه این امکان وجود داشته باشد که دوباره همه چیز مثل سابق شود. ولی خود آن رابطه به همان شکل همانجا تمام می شود. و آنچه بعد شکل می گیرد، همیشه نوع دیگری از رابطه است.
و حالا من مانده ام و این همه خداحافظی های نیمه تمام.

کمتر از یک ماه دیگر تولد سه سالگی اش است! باورش سخت است که سه سال گذشته است. نه اینکه زودگذشت و اصلا نفهمیدم چطور گذشت و اینها؛ که اتفاقا خیلی هم فهمیدم! روز به روز، یا حتی لحظه به لحظه اش را با تمام وجود تجربه کردم. دروغ چرا؟ سه سالی که گذشت از سخت ترین و شیرین ترین سالهای زندگیم بود. مادر شدن در مهاجرت داستان غریبی است؛ یا دست کم برای من بود. یادم است آن روز که آمد، اتاق انتظار بیمارستان پر بود از دوستانم که ساعتها منتظر نشسته بودند تا بلکه این دخترک بلاخره راضی شود که بیاید. چشمهای نگران برادرم به سونوی قلب دخترک قفل شده بود و مجموع ضربان قلبشان ثابت بود. دکتر و پرستار بیمارستان که  تا به حال چنین استقبالی ندیده بودند، تعجب کرده بودند. واقعیتش این است که خود من هم انتظارش را نداشتم. اصلا آن روزها انتظار خیلی چیزها را نداشتم. مثلا انتظار نداشتم جای خالی پدر و مادرم انقدر بزرگ باشد. آخر من اصلا اهل این حرفها نبودم. در تمام این سی و چند سال زندگی، در تمام آن موقعیتهایی که می دیدم دیگران بی تابی جدایی از خانواده شان را می کنند، حالا چه کوچ به تهران بود در هجده سالگی، یا مثلا ازدواج بود، یا اصلا خود مهاجرت بود به این ینگه دنیا، دل من یک حال و هوای دیگری داشت. نه اینکه تنگ نمی شد یا غصه نمی خورد، ولی یک جوری قرص بود. این بار ولی، شده بودم آن کودک تنها و دل نگران که چشمهایش را بسته بود و فقط گریه می کرد و مادرش را می خواست!

روزهای عجیبی بود. هجوم انواع احساسهای ناشناخته، درد، بی خوابی، خستگی، و رگبار سوالهای بی جواب. یادم است از اتاق عمل که بیرون آمدم، یک پرستاری آمد، دخترک را دستم داد و رفت. و من حیران مانده بودم که حالا باید چه کار کنم. سعی کردم همه آن دستورالعمل هایی را که خوانده بودم در ذهنم مرور کنم، ولی از شما چه پنهان، یک جاهایی هست که دل آدم خالی است و با این جور چیزها پر نمیشود. گیرم دنیا کاری به کار دل آدم ندارد. هنوز درد و عوارض زایمان تمام نشده بود که دخترک را به ما سپردند و تمام. تنها چیزی که چک کردند اینکه برایش صندلی ماشین داشته باشیم، که داشتیم. حالا بعد از ماشین چه کار بکنیم یا نکنیم، دیگر به کسی ارتباطی نداشت.

بیمارستان ما برای زایمان سه روز مرخصی با حقوق داشت. یعنی می شد تا همان روزی که از بیمارستان مرخص شدم. یک ماه هم مرخصی بدون حقوق گرفتم و دوهفته هم تعطیلات که در مجموع می شد شش هفته. و شش هفته اش که شد، در یک شب زمستانی دخترکم را به پدرش سپردم و راهی بیمارستان شدم تا یک ماه هر شب، کشیک شب کار کنم. خوبیش این بود که فقط همان شب اول بود که انگار جانم داشت از تنم در می آمد و تمام شب را گریه کردم. از فردای آن شب بی خوابی و خستگی دست به دست هم دادند و تمام روزها و شبها در یک حالت خوا ب و بیداری گذشت. تازه دو هفته اش که گذشت، یک تب و لرز و مریضی هم سوار بر قضیه شد که یادم است با پالتو و چکمه و شال و کلاه، مثل روح سرگردان از این بخش به آن بخش بیمارستان می رفتم و یک جا حس کردم دیگر نمی توانم. و البته این حس بارها و بارها در روزهای بعد و ماه های بعد تکرار شد. همین حس که یک دفعه به خودت و همه تقلاهایت نگاه کنی و حس کنی دیگر نمی توانی قدم از قدم برداری. واقعیت اما این است که همیشه می توانی. همیشه می توانی یک قدم دیگر، یک ساعت دیگر ادامه دهی. و همینطور روزها و ماه ها و هفته ها می گذرد.

سه ماه که گذشت، کار در روز شروع شد و روزهای زندگی کنار خیابان. دخترک و پدرش ظهر می آمدند جایی نزدیک بیمارستان در ماشین می نشستند تا من یک جوری کارهایم را دو تا یکی کنم و بدوم بیرون. با هم یک دوری در خیابان می زدیم و دخترک شیرش را می خورد و می خوابید و تا عصر یکی دو بار دیگر از بخش فرار می کردم تا بلاخره ساعت پنج شود و با هم به خانه برگردیم. البته این به جز دو سه روز د رهفته بود که تا ساعت ده شب کشیک بودم و دخترک و پدرش تنها به خانه برمی گشتند. نمی دانم یک ماه دو ماه این زندگی خیابانی در جریان بود تا بلاخره یکی از دوستان عزیزتر از جان خانه ای آن اطراف گرفت و دست کم دخترک و پدرش آنجا منتظر می ماندند.

یک چیزهایی هست که آدم تا تجربه نکند نمی تواند درکی از آنها داشته باشد. یعنی اصولا همه چیزها همینطور است. حتی چیزهایی که آدم فکر می کند شبیه اش را تجربه کرده و مثلا باید شدت و مدتش را زیاد کند تا بفهمد. مثلا بارها پیش آمده که کسی که با افسردگی دست و پنجه نرم می کند می گوید «دکتر تو نمی فهمی من چه می کشم.» بعد مثلا من با خودم فکر می کنم که من هم روزهایی غمگین بوده ام یا روزهایی بوده که حوصله هیچ کاری را نداشته ام، اما واقعیت این است که حق با اوست. من نمی توانم حال او را درک کنم. یعنی هیچ کس نمی تواند حال هیچ کس را درک کند. با این حال، راه دیگری هم نیست جز همین تلاش برای درک دیگری و تصور آنچه که بر او رفته است. حالا نقل این داستان مادری است. واقعیت این است که مادری با تمام آنچه که من در زندگی تجربه کرده بودم فرق داشت. یک دفعه دخترک شده بود معنی و مفهوم زندگی، شده بود همه آن چیزی که می خواستم. تمام روز می جنگیدم تا چند دقیقه در آغوشم آرام بگیرد؛ یا دل خودم آرام بگیرد. حالا لابد غریزه بود یا کار هورمونها یا هرچیز دیگر. مگر بقیه زندگی ما جز همین بالا و پایین رفتن این مولکولها ی کوچک شیمیایی است؟!

و اینطور بود که روزهای من یکی بعد از دیگری گذشت تا از هر روز چند ساعتی را زندگی کنم. یادم است یکی از شیرین ترین لحظات عمرم، آن روزی بود که به خانه آمدم و دخترک برای اولین بار صاف در چشمهایم نگاه کرد و یکهو تمام صورتش خندید. حالا من سالها بود که خوانده بودم که خنده سوشیال چیست و از چه زمانی شروع می شود. ولی خدایی چه می دانستم انقدر شیرین است! و کم کم خنده هایش، صداهایش، حرکاتش، شدند بهانه های کوچک خوشبختی من! زندگی هم بهتر شد. مادر هم آمد. اصلا یکهو همه آمدند. چند ماهی انگار آدمی وطنش را مثل بنفشه ها با خود آورد.

می گویند از مادری که بچه اش چهل و نه ساله بود پرسیدند کدام دوره از بزرگ کردن بچه اش از همه سختتر بوده و او جواب داد چهل و نه سال اولش! حالا نقل ماست. یک سال و نیم اول که گذشت، داستان ما شد داستان گریه های صبح موقع رسیدن به مهد کودک و هزار لعن و نفرین و احساس گناه که این چه کاری است آخر! اصلا نمی دانم این قضیه احساس گناه از کجا قاطی مادری شد. ولی ظاهرا دست کم این گوشه دنیا، مادریش با احساس گناه عجین است. بعد کافی است من جایی بخوانم «احساس گناه» تا اشکم سرازیر شود. ولی خوبیش این است که معمولا یک ساعت درمترو تا رسیدن به سر کار کافی است تا احساس گناه یک جایی خودش را گم و گور کند و آدم تبدیل بشود به همان دکتر آرام و مطمئن که در اتاقش را باز کند و دانه به دانه داستان زندگی این و آن را بشنود و سعی کند مرهمی بر دردشان شود تا ساعت پنج عصر شود و صفحه دوباره ورق خورد. بخش دوم روز از اینجا شروع می شود که احساس گناه دوباره پیدایش می شود و آدم هی با خودش فکر می کند که چرا آخر بچه  را تا این موقع عصر تنها گذاشته است و حالا باید چه کارهایی بکند تا بلکه تا حدی جبران کند. همه این فکرها اما یک طرف، آن لحظه که دخترک تو را می بیند و با خنده شوق از ته کلاس می دود در آغوشت هزار طرف! چنان انرژی یک دفعه می گیری که تمام خستگی یک روز کار را فراموش می کنی و انگار همه چیز تازه شروع شده است. دخترک را خانه می بری و شعر می خوانید و قصه می گویید و بازی می کنید و با هم تا آخر دنیا می خندید. داستان ولی به همینجا تمام نمی شود. واقعیت این است که هزار بار هم که خستگی را فراموش کنی، خستگی تو را فراموش نمی کند. تازه باید یک طوری دخترک را مشغول کنی و لا به لایش غذایش را درست کنی، لباسهایش را مرتب کنی، حمامش کنی، با همه بهانه های کوچک و بزرگش یک جوری کنار بیایی. این بخش دیگر مادری در مهاجرت است. بخش کمرشکنش! بخش تنهاییش، کمک نداشتنش. بخشی که تو را آن ته ته های هرم مازلو، جایی در حد رساندن روز به شب نگه می دارد. و خدا نکند روزی مریض شوی، یا او مریض شود، یا بلاخره یک جوری این باری که داشتی با آخرین ذره های توانت به منزل می رساندی سنگینتر شود! و می شود. بارها می شود و تو بارها به آن نقطه می رسی که حس می کنی دیگر نمی توانی. و هر بار باز هم می توانی و باز هم می گذرد.

و اینطور است که سخت ترین و شیرین ترین روزهای زندگیت قلم می خورد. و دخترک بزرگ می شود. و کم کم حرف می زند ودوست داشتن را می فهمد و دستهای کوچکش را دور گردنت حقله می کند و می گوید: «مامان، من خیلی دوستت دارم! »

 

 

«می خواستم امروز کیک بیارم، اما فکر کردم شما از مریضتون کیک قبول نمی کنید!» …. «از الان دارید خدافظی می کنید؟! هنوز یه ماه دیگه مونده!» …. «کجا می رید؟ نمیشه بیام مطبتون؟» …. «می خوام برم یه کلینیک دیگه، این خداحافظی ها رو نمی تونم دیگه تحمل کنم.» …. «دکتر بعدی ممکنه خوب باشه، ولی دیگه یکی مثل شما کجا می تونم داشته باشم؟!»… «شما با من خوب بودی، هر جا میری خوش باشی» …

یادم است ماه های اولی که به اینجا آمده بودم همیشه نگران بودم که با این زبان الکن و تفاوت فرهنگی چطور می توانم با مریضهایی که می بینم ارتباط خوبی برقرار کنم. احساس فاصله و جدایی می کردم و با خودم می گفتم هرچقدر هم که زمان بگذرد، من هیچ موقع آن احساس تعلقی که در ایران داشتم را، نسبت به اینجا و مردم اینجا حس نخواهم کرد. هنوز زمان زیادی از آن موقع نگذشته و تمام آن مشکلات زبانی و فرهنگی هم همچنان باقی است. اما انگار آنچه دل آدم را گیر می اندازد چندان ارتباطی به زبان و ملیت و فرهنگ و این چیزها ندارد. واقعیت این است که رابطه ای که اینجا با مریضهایم داشتم، هیچ گاه در ایران تجربه نکرده بود. قبلا هم نوشته ام که چطور اینجا یاد گرفتم مریضهایم را به صورت انسان واقعی ببینم، با همه ابعاد زندگی. یاد گرفتم بدانم روزهایشان را چطور می گذرانند، سرگرمی هایشان چیست، خانواده و دوستانشان کجا هستند، چه مشکلاتی در زندگی دارند. یاد گرفتم همه زندگیشان برایم مهم باشد، نه فقط علايم بیماریشان.

اینطور شد که به مدت یک سال شریک غم و شادی حدود صد نفر انسان دیگر شدم. به مدت یک سال هر ماه سر ساعت وارد اتاقم شدند و برای حدود نیم ساعت بنجره دلشان را باز کردند و برایم از خوشی ها و غمهایشان گفتند. و یک سال آنقدر هست که خرده خرده آدمها را بشناسی و زخمها و دردهایشان را لمس کنی. تجربه بی نظیری که در ایران خیلی کمتر داشتم، حالا بخشی به خاطر نوع خاص آموزش علامت محوری که داشتیم و بخشی هم به خاطر اینکه اصولا در برنامه کاری آنجا تعریف نشده بود که در دوران رزیدنتی یک سال بیماران ثابتی داشته باشی. درمانگاه هر روز باز بود وهر بیماری ممکن بود بیاید. گاهی بیماران خودشان می دانستند روز درمانگاه دکترشان کی است و سعی می کردند همان موقع بیایند، ولی اکثر اوقات چنین نبود. اینجا ولی به مدت یک سال هر رزیدنت هر روز درمانگاه دارد و حدود صد بیمار را دنبال می کند که به نظرم از خیلی از نظرات بهتر است و رابطه درمانی بهتری هم شکل می گیرد.

حالا اینطوری است که بعد از یک سال یک مرتبه باید با صد نفر آدم خداحافظی کنم. آن هم من که همیشه از خداحافظی طفره رفته ام. همیشه فکر کرده ام بر می گردم، همیشه گفته ام چیزی عوض نمی شود، باز هم هر موقع بخواهم همه چیز مثل سابق است، حالا گیرم یک جای دیگر، یک جور دیگر. یک زمانی یادم است دبیرستان تمام می شد، بایان هفت سال رابطه و دوستی، آن هم هفت سال در آن سن که انگار قرنها می گذشت تا مثلا هزار و سیصد و شصت و نه بشود هزار و سیصد و هفتاد! بعد بازار دفتر خاطرات نوشتن برای همدیگر گرم بود. من هم البته یکی درست کرده بودم که همینکه تمام شد، همانجا در مدرسه گم شد و هیچ وقت نفهمیدم چه بلایی سرش آمد!‌ ولی در کل فکر می کردم هیچ چیز عوض نمی شود. معلوم است که نمی شود. مرتب همدیگر را می بینیم، به مدرسه سر می زنیم، کارسوق و کلاس و …. . چند ماهی هم این کارها را کردم. ولی حق با آنها بود که می گفتند دیگر تمام شد! تمام شده بود! و من هیچ وقت باور نمی کردم چیزها تمام می شود، و من هر چقدر هم که این دست آن دست کنم، چیزی که رفته برنمی گردد! بعدها خیلی چیزهای دیگر هم تمام شد! هفت سال دانشگاه تمام شد، بنج سال بیمارستان روزبه تمام شد، حتی یکهو سی و چند سال ایران تمام شد! و من هیچ گاه باور نکردم، و هیچ گاه خداحافظی نکردم.

حالا بعد از همه این سالها و همه این خداحافظی های مانده، باورم نمی شد در عرض یک ماه مجبور شوم بیش از صد بار خداحافظی کنمدیگر جایی هم برای باز هم همدیگر را می بینیم و حالا که چیزی نشده است و این حرف ها هم نبودگفتنش ساده است، ولی وقتی هر روز چندین بار در اتاقت باز شود و بعد از سلام و احوال، و برسیدن از حال نوه و مادر، و اینکه رابطه اش با دوست دختر جدیدش چطور است، و جواب آن مصاحبه شغلی چه شد و دادگاهی که داشت چطور برگزار شد و همه این ها به روال سابق، نسخه اش را که به دستش می دهی بگویی: خب، همانطور که گفته بودم امروز جلسه آخر است. و بعد شاهد این باشی که گریه کنند، یا عصبانی شوند. تشکر کنند یا با طعنه بگویند برای شما که فرقی نمی کند. و تو همینطور که دنبال کلمه مناسب برای تسلی می گردی به یاد بیاوری که انگار واقعا هیچ گاه خداحافظی نکرده ای! و خداحافظی چه سخت است …

همیشه بعد از اینکه چند روزی از نوشتن هر پست می گذرد و بحثهایی که اینجا و آنجا در موردش پیش می آید، دلم می خواهد یک پس-نوشت به آن اضافه کنم ولی معمولا فرصتی پیش نمی آید. یک زمانی بود که نظرها در وبلاگ گذاشته می شد و خیلی خوب بود. ولی حالا که فکر می کنم لازم است گاهی این پس-نوشت ها را بنویسم.

پس-نوشت پست «آدمی که خودش شد»:

یکی اینکه آن پست فقط در مورد آرایش کردن صورت بود. حالا اگر بخواهم در کل راجع به تجربه ام از ظاهر افراد و اهمیتی که به آن می دهند بگویم، شباهت ها و تفاوت هایی دارد. شباهتی که با آرایش کردن دارد، این است که در کل، افراد تفاوت بیشتری در ظاهرشان دارند و این موضوع در جامعه هم پذیرفته شده تر است. مثلا د ربین رزیدنتها یا اساتیدی که من دور و برم می بینم هستند کسانی که معمولا جوری سر کار می آیند که انگار به مهمانی آمده اند. بعضی دیگر هستند که معمولا لباس رسمی می پوشند. بعضی دیگر لباسهای ساده می پوشند و بعضی هم لباسهایشان شبیه لباس خانه و گاهی چروک و نامرتب است. از نظر جذاب/سکسی بودن لباس هم طیفی از لباسها وجود دارد، که می تواند در هر گروه از لباسهای فوق باشد (احتمالا به جز آنها که لباسشان بیشتر شبیه لباس خانه است). و جالب اینکه اینطور هم نیست که کسی عین خیالش نباشد طرف مقابل چه جور لباس می پوشد و هر نوع لباسی کد اجتماعی خاص خودش را دارد و معنی و مفهومی. ولی آدمها اجازه دارند در حد نسبتا آزادی کد لباسشان را انتخاب کنند و با اینکه نوع لباس پوشیدن در موقعیت هر فرد ممکن است تاثیر داشته باشد، این تاثیر خیلی قوی و صفر و یکی نیست. مثلا برای من جالب بود که چیف رزیدنتهای امسال ما، که در فرایندی ترکیبی با رای رزدینتها و نظر مدیر گروه و اساتید انتخاب می شوند، یکی شان از آن گروهی بود که لباسهایش اغلب شبیه لباس خانه و چروک است، یکی شان از آن گروهی که لباس هایش همیشه رسمی و البته کمی جذاب/سکسی است و دیگری که از آقایان است، مسلمان پاکستانی و ظاهر کاملا اسلامی دارد.

چند هفته پیش مقاله ای در مجله نیویورکر خواندم راجع به پایتخت جراحی زیبایی جهان، سئول! مقاله بسیار خواندنی بود، هم از نظر شیوع دیوانه وار جراحی زیبایی در کره و هم از نظر فرهنگ زمینه ساز آن. نکته جالب مقاله این بود که می گفت این نوع اعمال زیاببی چهره در کره، تاثیر زیادی در موفقیتهای اجتماعی افراد دارد و علت آن اهمیت زیادی است که ظاهر افراد دارد. از طرف دیگر افراد این اعمال جراحی را برای زیباتر شدن از بقیه انجام نمی دهند، بلکه می خواهند مثل همه بشوند و نوعی فرهنگ غالب است که اگر کسی این اعمال را انجام ندهد انگار تنبلی کرده، یا بی توجهی کرده و از نظر اجتماعی نگرش منفی به این افراد وجود دارد. نمی دانم ایران رتبه چندم را در جراحی های زیبایی دارد، ولی فکر می کنم شیوع این نوع اعمال در ایران بسیار بیشتر از اینجاست. ولی حتی این هم به نظرم به این معنی نیست که ظاهر اهمیتی کمتر دارد. مثلا من اینجا در بین هم کلاسی هایم کسی هست که معمولا لباسهای سکسی/جذاب می پوشد و به نظر می آید به قضاوت بقیه در مورد ظاهرش هم اهمیت می دهد و اتفاقا به نظر من خیلی هم ظاهر جذابی دارد، به جز اینکه مطمئنم اگر ایران بود هزار بار بینی اش را عمل کرده بود. یا یکی دیگر از هم کلاسی هایم مدل لباس است. یعنی در این مدهای لباس شرکت می کند، و بارها هم شده که در مورد ظاهرش حرف زده و خیلی هم مراقب آن است، ولی عینک می زند و چشمهایش هم به قولی بادامی است و هیچ کدام را هم لازم ندیده عمل کند.

دیگر اینکه این کمتر آرایش کردن آدمهای اینجا به معنی کم اهمیت تر بودن ظاهرشان یا پوشیده تر بودنشان نیست. مثلا همان هایی که در محیط کار لباس های ساده و غیرجداب/سکسی می پوشند، می روند کنار دریا و عکسشان را با مایوی دو تکه می گذارند فیس بوک یا وقتی مهمانی می روند لباس های باز می پوشند. یا مثلا بخش زیادی از فکر خیلی هاشان به این است که چطور رژیم غذاییشان را حفظ کنند و ورزش کنند تا ظاهرشان جذاب باشد. یک کاریکاتوری چند روز پیش یک جایی دیدم که یادم نمی آید کجا بود، ولی می گفت زنهای ایرانی مهمانی و عروسی و سر کار و پیاده روی و … یک جور لباس می پوشند و در کشورهای اروپاییی-امریکایی، هر جایی لباس مخصوص خودش را دارد. این هم به نظرم بخش مهمی از تفاوت است.

یک نکته ی دیگری هم هست در مورد همانها که گفتم نمی دانستم و نمی دانم چرا زنها آرایش می کنند. به همان ترتیب هم نمی دانستم و نمی دانم چرا انواع لباس های مردها از چند مدل کلی فراتر نمی رود و زنها هزار نوع لباس دارند. حالا اینکه می گویم نمی دانم هم معنیش این نیست که هیچ نظری ندارم. به هر حال من هم شنیده ام که می گویند مردها جذابیتهای جنس مخالف را بیشتر در ظاهر زنان می بینند و در سنتهای اسلامی اسلامی هم توصیه شده که زنان خود را برای همسرانشان آرایش کنند و همین امروز هم در تبلیغات وسایل آرایش کم، به این موضوع اشاره نمی شود. این را هم قبول دارم که آرایش کردن و لباس پوشیدن هم خیلی تحت تاثیر عرف است و همه هر روز به این فکر نمی کنند که چرا این نوع خاص لباس را می پوشند یا آرایش می کنند. ولی به هر حال یک جایی هم آدم باید ببیند چرا این جور خاص از لباس یا آرایش عرف شده است. یک جایی هم آدم باید ببیند دارد هر روز چه هزینه ای برای این عرف می کند. یک جایی هم آدم باید تغییر کند.

سالها پیش، یعنی از زمانی که یادم می آید، در خانه ما یک جعبه ای بود پر ازنوارهای قدیمی که اغلب هم نام ونشانی نداشت. مخلوط در همی بود از صدای پریسا گرفته تا آهنگهای رقصی تا صداهای خود ما که در سنین مختلف ضبط شده بود. بعد یک جایی در یکی از آنها یک مصاحبه ای بود با فروغ فرخزاد که یک جاییش مصاحبه کننده، که فکر کنم ایرج گرگین بود، ازش می پرسید که چطور شعرهایش زنانه است و فروغ هم با آن صدا و لحن خاصش می گفت :»خب من خوشبختانه یک زن هستم.» بعد من از همان روزها برایم سوال شده بود که شعر زنانه چیست و ادبیات زنانه چیست. بعد یک طرف ذهنم در جواب می گفت دیگر ادبیات و شعر که زنانه و مردانه ندارد. ولی مثلا در آن دوران وبلاگ خوانی تعجب می کردم که نویسندگان وبلاگهایی که در هر شرایطی خواندنشان را دوست داشتم، بر حسب تصادف همه زن بودند.

به هر حال چه نوشتن زنانه مردانه داشته باشد و چه نداشته باشد، یک مسائلی هست که زنها بیشتر تجربه می کنند و بیشتر می توانند درک کنند و یکی از این مسائل «آرایش کردن» است. حالا آرایش کردن برای هر کس یک معنایی دارد لابد. ولی برای من تا مدتها یک سوال بدون جواب بود. بعد هی از اطرافیانم می پرسیدم که چرا آرایش می کنند یا نمی کنند. آنها که آرایش نمی کردند، به جز تعدادی انگشت شماری که مثلا گفتند که آنها دوست دارند چهره طبیعی خودشان را داشته باشند و چند صباحی بعد بی خیال شدند و مثل همه، یا بیشتر از همه، آرایش کردند، بقیه دلایل مذهبی داشتند یا تک و توک می گفتند حال و حوصله اش را ندارند. آنها که آرایش می کردند هم اغلب می گفتند که زیبایی را دوست دارند، یا آرایش کردن برایشان مثل یک کار هنری است. ولی من هیچ رقمه در کتم نمی رفت که چطور یعنی فقط خانمها زیبایی را دوست دارند، یا این چه جور کار هنری است که هر روز صبح بدون استثناء باید انجام شود و چطور می شود که بدون آثار هنریشان در هیچ مجلسی دیده نمی شوند!

سالها گذشت و من دیگر از کسی سوال و جواب نمی کردم، ولی کم کم بقیه از من می پرسیدند که چرا آرایش نمی کنم! بعد کم کم شرایط جوری شده بود که من خودم هم فکر کردم چطور یعنی این همه آدم مشکلی با این مسئله ندارند و من یکی مانده ام که بفهمم چرا باید یا نباید آرایش کرد! بعد کم کم من هم شروع کردم مخفیانه یکی دو تا از این اسباب هنری را استفاده کردن! البته جوری که اصلا مشخص نباشد. بعد کم کم فکر کردم این چه کاریست آخر. آرایشی که دیده نشود چه فایده ای دارد؟! خلاصه نقطه عطف این مسئله هم روز عروسی بود که هی مادرم به آرایشگر سفارش کرد آرایشش تند نباشد و به قولی ملیح باشد و چه و چه و وقتی بنده بعد از چند ساعت خودم را در آینه دیدم کم مانده بود پس بیفتم. بعد فکر کردم تفاوت انقدر زیاد است که جایی برای چانه زنی و توافق نیست. و فقط آنقدر صبر کردم که سوار ماشین بشوم و همانجا در آیینه ماشین شروع کردم به پاک کردن همه آثار هنری! البته هنرش آنقدر بود که بعد از اینکه دستمال کاغذی های من تمام شد، باز هم مقدار زیادی از آن برجا بود.

حالا همه اینها چه ربطی به مهاجرت دارد. ربط دارد. بعد از اینکه سالها از آن نقطه عطف گذشت، کم کم من هم بی خیال چون و چرای این مساله شدم و آرایش هم شد بخشی از لباس پوشیدن هر روزه. با خودم فکر می کردم، من هم یکی مثل همه! اصلا چه کاری است هی به هر چیزی گیر دادن و دنبال فلسفه آن بودن. خوب است دیگر. یک کمی سرخی و یک کمی سیاهی اینجا و آنجا و خلاص. اینطوری همه هم خوشحالترند! اینها بود تا نقطه مهاجرت و اینکه دیدم می تواند هم جور دیگری باشد. نه اینکه بخواهم بگویم آدمهای اینجا آرایش نمی کنند یا آنها که می کنند فلسفه دیگری غیر از دوست داشتن زیبایی و کارهای هنری دارند. ولی در مجموع خیلی از آدمها را می بینی که آرایش نکرده اند؛ مثلا کلا اهل آرایش کردن نیستند یا سر کار آرایش نمی کنند یا فقط بعضی روزها آرایش می کنند. در مجموع، خیلی عادی تر و پذیرفته شده تر است که کسی آرایش نکرده باشد. و البته ناگفته نماند کلا آنها که آرایش می کنند هم آرایش شان خیلی کمتر به چشم می آید. خلاصه کم کم برای من هم آسان تر شد که گاهی بی خیال این آثار هنری و زیبایی دوستی بشوم و همینطور عادی بروم بیرون از خانه یا سر کار. حالا ممکن است این موضوع خیلی هم بی اهمیت به نظر برسد، ولی بی اهمیت نیست. دست کم برای من که نبود. اینکه بتوانی همینطور که هستی باشی، خیلی خوب است. انگیزه اصلی آرایش کردن هر چه که باشد، بعد از یک مدتی آدم حس می کند بدون این رنگهای سرخ و سیاه و صورتی، خوب نیست؛ عیبی دارد، ایرادی دارد، نباید دیده بشود! یادم است یکی از دوستانم که خیلی هم زیبا بود می گفت که با آرایش کردن می خواهد عیبهایش را بپوشاند و راستش را بگویم من باور نمی کردم. با خودم می گفتم او خودش هم می داند که زیباست. ولی حالا فکر می کنم شاید هم راست می گفت. وقتی هر روز آدم خودش را زیر این رنگها مخفی کند، طبیعی است که کم کم خود بدون این رنگهایش را دوست نداشته باشد.

خلاصه اینکه آرایش باشد یا نباشد، خوب است که گاهی باشد و گاهی نباشد! و این بود انشای امروز من.